بیدار شو شباهنگ
هنوز شب نشده خوابیدی!
می دانی بیداری به کجا سفر کرده؟
با باد رفته یا در خاک پنهان شده
در ابر مانده
یا در ماه و خورشید گم شده
وای اگر روزی خورشید خوابش بگیرد
چه خواهد شد؟
می خواهم دوباره سفری کنم
....
--------------------------------------------------------------------
....
به فرض که رقم زدی
مسیر تاریخ را
با استخوان پوسیده از زنی در خاک
و پر کردی دامن مادر تاریخ را
از کاسه ها و کوزه ها
بندها و طوق ها
با مادران پای رفته در گل چه میکنی؟
با دست یک زن به گهواره و
دامنی که میفرستد تو را به معراج چه میکنی؟
از کدام پنجره باز تماشا میکنی دستش را
که همیشه به گهواره ای خشکیده
وبا چه گلی پر میکنی دامنش را
که همیشه در آتشی سوخته
بر روی کدام استخوان پوسیده
مینویسی تاریخ اسارتش را
از پشت دروازه های این عصر برفی؟
انگار تو هم هنوز نیافتی ترازویی
تا همسنگ این زن شرقی همیشه سبز را بیابی
....
زن شرقی اکنون چنان سرور است
که سرو سهی
آب از دست او میخورد
صنوبر اگر سبز مانده است
به خورشید روی او زنده است
اگر ماه مهتابی و روشن است
خیالش پروین نیک اختر است.
....
پژواک نیشابوری
-----------------------------------------------------
پژواک نیشابوری شاعر طبیعت ایران
در سکوتی سرو آزاد
بلند بالای زیبای چمنزار
سپیداریم و چند قد بالاتر از توچرا با ما؟....
.بهتر دیدم برای مقدمه مجموعه اشعارم بی هیچ حرف و حدیث تکراری از غزلی نغز و شیوا از حافظ عزیز این رند عالم سوز و عشق آفرین واین یار همه فصل های زندگیم مدد جویم.ناگفته او خود می داند که ما هم زمانی حلقه نشین کوی می فروشان بوده ایم
پژواک نیشابوری پاییز 82
دل میرود ز دستم صاحبدلان خدا را
دردا که درد پنهان خواهد شد آشکارا
کشتی شکستگانیم ای باد شرطه برخیز
شاید که بازبینیم دیدارآشنا را
ده روز مهر گردون افسانه است و افسون
نیکی به جای یاران فرصت شمار یارا
ای صاحب کرامت شکرانه ی سلامت
روزی تفقدی کن درویش بی نوا را
هنگام تنگدستی در عیش کوش و مستی
کاین کیمیای هستی قارون کند گدا را
خوبان پارسی گو بخشندگان عمرند
ساقی بشارتی ده رندان پارسا را
مقدمه کتاب پشت میله ها عقابیست اثر شاعر چاپ 1383
به خیالم در سپیده دم یک تابستان چشم گشودم در آن خاک عزیز
و یکی انگار نوشت در شناسنامه ام
محل تولد نیشابور
آه به خیالم گل من از خاک مسیحایی اوست
شعر من هم به رنگ آبی فیروزه اوست
مردمش
آنقدر ساده دل اند
که ضربان نبض خاک را می فهمند
و می شناسند مهربانی را در هر گذری
.....
مادرم من
نبض یک احساس مطلق
تندیسی از عشق و محبت
و پر از وسوسه روییدن
خروشیدن و جوشیدن
و خوشحالی من بیش از پیش
که شدم همشهری خیام عزیز
...
شعر چون پرده بر افتد از کتاب پشت میله ها عقابیست اثر شاعر صفحه 33-29
آیا تو هرگز دیده ای
آن عقاب را
پشت میله های قفس تنهایی
وقتی که مرثیه می خواند
برای چیزی به نام آزادی .پرواز و اوج
همان چیزی که او را عقاب میکند
من او را دیدم
همین نزدیکی ها
اندوهی در دلم موج زد
بهار بود
آسمان آبی آبی
وقتی که او تماشا میکرد
از پشت میله ها دور ها را از دور
هنوز هم چه باشکوه بود
وقتی که نشسته بود
روی شاخه خشکیده ای
پشت میله های قفس تنهایی
به گمانم در سرش
غیر رهایی چیزی نبود
وقتی که تماشا میکرد
با حسرت از پشت میله ها
پرواز کلاغ ها را در آسمان آبی
و من. توانستم فقط برایش گریه کنم
وقتی که او نا له سر داد انگار به من گفت:
باید فراموش کنم
برای همیشه پرواز را
و آسمان آبی را
وقتی که اوج میگرفتم از سر کوهی بلند
به من بگو هم آشیان من کجاست؟
نکند او هم مثل من
در قفسی تنها مانده!
آشیانه ام چه شد؟
جوجه هایم چه میکنند؟
چه کسی یاد میدهد به آنها
پرواز را
و چه فصلی می فهمند آزادی را
و کدام بهار رد میشوند
از گندم زارها؟
به دریا که میرسند
آیا
ماهی سیاه کوچک
به آنها خواهد گفت
که باید همیشه یک عقاب بمانند و
یک عقاب بمیرند؟
پژواک نیشابوری
تهران فروردین 81
دفتر شعر (پشت میله ها عقابیست) صفحه 28-25
خاکستر نشین دل شدیم آنجا
نه اهل باده و پیمانه هستم
نه اهل جام و میخانه هستم
ولی بی می
ولی بی نی
همیشه مست ِمستم
میان می فروشان حلقه بستم
اگرمجنون یا لیلی پرستم
دمی با می پرستان می نشستم
زمانی دامن مستان گرفتم
به پا شد رقص مستان در چمنزار
من و لیلی و مجنون و سپیدار
سپیدار بلند و ساکت سبز
گرفته دست مجنون را چنان گرم
نه می بود و نه نی بود و نه بربط
نه شمع و شاهد و پیمانه بر دست
خیالم هر چه مجنون بود و لیلی
به افسانه
به اسطوره به هر شعر
همه بودند با هم مست و هوشیار
به رقص و شادی و شور و تب و تاب
من و لیلی چنان در وجد بودیم
که از یاد بردیم
ما در کجاییم
و لیلی گفت:
اگر مجنون ما را ببیند
به شور و مستی و رقص و تب و تاب
چه خواهد گفت آن شوریده دلدار؟
به او گفتم:
به مجنون گفته ام من بارها
حدیث این چمنزار بلند سبز عاشق را
بگو لیلی چرا ملامت میکنی اینگونه ما را؟
که گفته ما خاکستر نشینیم؟
به جای می پرستی خاکستر پرستیم!
که گفته ما در بن بست کوچها می نشینیم و
هفت شهر عشق را با عطار نگشتیم
و همراه سیمرغان نرفتیم و پری در قاف هم نشستیم
که گفته ما چله نشینی را ندانیم؟
نظر بازی و رندی را نشاییم؟
نه از راه طلب دستی کشیدیم
نه از حیرت فنا گشتیم و فانی
ببین لیلی
ما چله نشین مهر و ماهیم
کنار اختر و پروین و ماهیم
برای خواب هر گهواره ای ما
نشستیم صد چله شبهای زمستان.
تمام عمر لیلی جان
کنج مطبخ ها
کنار هر اجاقی
کنج پستوها
پی سنگ صبوری
کنج هر کنجی
روی بیهودگیهای خراب آباد ناپیدا
نشستیم و ققنوس وار
سوزاندیم دل خود را
و خاکستر نشین چله دل گشتیم آنجا
بیا لیلی
به مجنون گفته ام من بارها
حدیث این چمنزار بلند عاشق را
و می گویم:
صدها بار دیگرآن را
اگر لیلی نباشد
عاشقی نیست
می ای
می خانه ای
هم خانه ای نیست
اگر شیرین نباشد در کتابی
کجا
کی میکند فرهاد کوه بیستونی؟
اگر مجنون یا لیلی پرستم
دمی با می پرستان می نشستم
نه اهل باده و پیمانه هستم
نه اهل جام ومیخانه هستم
ولی بی می
ولی بی نی
همیشه مست ِ مستم
کنار می فروشان حلقه بستم
تهران
پاییز 81
دفتر شعر (پشت میله ها عقابیست) صفحه 63-58
قلمی خواهم ساخت
از پر خاکستری یک ققنوس
و سیاره ای از یک ابر سترون
و بالی از یک پری گمشده در خواب
می برم سیاره خود را هر چه دور تر از وهم زمین
می نشینم چه سرخوش به روی سیاره خود
شعر بی قافیه ای خواهم گفت
پرده از راز این آدم ناکار بر خواهم داشت
که چرا گندم خورد
و چرا برد این همه ما را در ذهن کور زمین
راز بی شرمی قابیل را بر ملا خواهم کرد
و هذیان ابلیس را در یک خواب عمیق
قلمم بی رنگ است
ورقم بی خط است
بازی چرخ چقدر هفت خط است
شعر من آهنگ عجیبی دارد
می تواند به دل کوه رود
یا که آهی به دل سنگ شود
چه کتابی خواهد شد
بزم شعر و قلمی خواهد شد
هر ستاره خبری خواهد داد
چشمکی هم بزند
نور کسی خواهد شد
به خیالم که کسی می آید
ها له ای از نفسی می آید
در بلندای سپهر راه شیری باز است
و در آن نزدیکی ها ارابه ای منتظر است
من سوارش خواهم شد
چشم خو را می بندم
متولد خواهم شد
سفر عشق چه نوری دارد
هر ستاره چه شکوهی دارد
میتوانم بزنم یک لبخند به او
یا که دستی بدهم گرم به او
دلم از شور به رقص می اید
سرم از شوق به وجد می آید
به خیال قلمم می افتم
شعر بی قافیه ام می افتم
قلمم در پر خود می سوزد
قافیه شعر مرا می دزدد
دلقک مسخره چرخ به من می خندد
سایه نقره ای شب دلش می گیرد
به خیال سفرم می افتم
سفر بی حذرم می افتم
چه بگویم که چه ها می بینم
همه سیاره ابری من مثل یک فر فره کاغذی رنگ به رنگ
چرخ به چرخ
دست به دست
شده بازیچه این چرخ دو رنگ
پژواک نیشابوری
بیا که راه غریب است و
غربتی در پیش
به گرد باد بگو (همسفرت ببین چه زود رسید)
یک جرعه از سراب ارغوانی پیر مرا بس است
دستی بده که هر دو در آستین سوخته ایم
بیا به مهمانی ستاره رویم امشب
بیا به حرمت نان و نمک
هم پیاله شویم یک شب
ببین سپیده به صبح چه نزدیک است
ببین تا بیداری خورشید کوه ها چه ایستاده اند.
از نسیم میپرسم کی بهار می آید؟
میفشارد نسیم دست مرا
و به من میگوید :
همین نزدیکیها
پشت آلاله های وحشی
روی سبز ساده این سبزه ها
خیلی وقت است که او منتظر است
خوشه خوشه یاسمن در دست اوست
دشت دشت آلاله در دامان اوست
باید اکنون شوق ها را نو کنیم
پرده از پلک شقایق وا کنیم
یک بهار نو یعنی؟
۰۰۰۰۰
برگ تا بر سر یک شاخه سبز است برگ است
وقتی افتاد زمین
وای چه حالی دارد
میدود در کوچه ها پس کوچه ها
پی ولگردی باد
پی بی نامی و نام
میشود بازیچه دست خزان
التماسی میکند بر عابران
زیر پا میرود و میسوزد
......